پرستوی حجاب (نامه ای به مروه الشربينی)

9 07 2009

ده سال گذشت ، از آن آخرین روز ، از آن آخرین روز از پنج سال بودنم ،از پنج سال بودنم در آن دیار غریب.

در آن آخرین روز ، می گریستم . بعد از پنج سال شمردن لحظه هائی که هر کدام یک سال طول می کشیدند ، می گریستم ! از آن روز ، حتی بعد از گذشت ده سال ، نمی دانستم ، نمی دانستم علت آن گریستن را ، علت آن اشک ریختن را .

تا اینکه تو پیدایت شد ، تا اینکه شهیده ی حجاب عنوانت شد .تا اینکه دوباره یادم آوردی آن نگاه ها را ، نگاه هایی که هر روز با فریاد » تو غریبه ای » آزردند خاطرم را . تا اینکه دوباره دیدم غربتم را ، در آیینه ی تو.

بعد از این همه سال تازه فهمیدم ، که آن گریه ، آن گریه ی لحظه های پایانی ، بغض پنج سال غربتم بود ، که در آن لحظه ترکیده بود .

باور آن حادثه ، که فرزنت را یتیم کرد ، که تو را بی فرزند کرد ، برایم سخت نبود  ؛ چون دیده بودم رفتارشان را ، چون دیده بودم مرامشان را ، چون دیده بودم غیرتشان را ! غیرتی که دستور حمله به زنی حامله را صادر کرد ، غیرتی که دستور قتل صادر کرد ! 

حق بده  ، به آنها حق بده . چون ندیده اند نظیر تو را ، چون بر نمی تابند عفاف تو را. عادت کرده اند به لجن ، عادت کرده اند به فساد . 

یادمان نخواهد رفت این درس حجابت را ،ای پرستوی حجاب.

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: